RSS

28 Jun


Timeline Photos
برای زنده یاد طوطی سلطانی

به خاکستر ققنوس
خویشتن آلودن
به شوق جاودانگی ات
از پناه هراس عقابان تیزپرواز؟
چگونه ققنوسی از تو برخواهد تافت
که از بخل عقل خویش
در سینه ی کفتاران
سنگ رویانده ای …

شعری از میثم شمسی پور

و بار دیگر تراژدی مرگ #مادر ترجمان یک فاجعه

#طوطی‌_سلطانی مادر #محسن_قشقایی‌زاده از زندانی‌های #اوین، در راه بازگشت از ملاقات فرزندش ، با اتوموبیل تصادف کرده و در بیمارستان جان سپرد.

اما داستان این مرگ غریبانه‌ی مادر یک تراژدی تمام عیار از هر جهت است. مادری که تنها سرپرست و نان‌آور خانه‌اش به دلیل شرکت در یک جلسه‌ی مجوزدار بازداشت شد، در دادگاه حکمی نه چندان مهم دریافت میکند.
با توجه به شرایط خانوادگی #محسن و مادر پیرش ، تلاش‌های فراوانی صورت می‌گیرد که این حکم اندک بخشیده شود و این پسر جوان مادرش را بدون سرپرست رها نکند و به #زندان برود. همه‌ی رایزنی‌ها برای اجرا نشدن این حکم و تنها نماندن این مادر به نتیجه نمی‌رسد.
محسن راهی زندان می‌شود و طوطی خانم در خانه‌ی بدون او با تنهایی هم نشین می‌شود.
یک ماه پیش بود … اندکی بیش و کم ، مانند هر دوشنبه ، این بار نیز
طوطی خانم از صبح زود از خواب بیدار شده، از جنوب شهر تا پل چمران خود را با اتوبوس رسانده است، نرسیده به یادگار ، از اتوبوس پیاده می‌شود و از بزرگ‌راه چمران وارد خروجی یادگار می‌شود.

از سربالایی اوین پیاده می‌کشد و بالا می‌رود، وارد سالن ملاقات می‌شود. شناسنامه‌اش را به مامور سالن ملاقات می‌دهد، نام پسرش و بند محل نگه‌داری او را می‌گوید. مامور زندان نام محسن را در شبکه جستجو می‌کند، کارت آبی را به او می‌دهند و مادر نام خود و محسن را روی آن می‌نویسد و چون در میان خانواده‌های زندانیان با کسی آشنا نیست، می‌رود و تنها روی صندلی‌ای در گوشه سالن می‌نشیند به انتظار تا نام محسن را از بلندگو صدا کنند و در پانزده- بیست دقیقه آینده از فاصله‌ی دو شیشه‌ی قطور ملاقات و شبکه‌های فلزی‌ای که میان‌اش کشیده‌اند صورت خندان محسن مهربان‌اش را ببیند.
محسن اما این بار شرماگین تر از همیشه، در گوشی تلفن نجوا می‌کند که «مادر شرمنده‌ات هستم به خدا !»
اشک در هر دو چشم حلقه می‌زند و دیگر هیچ کدام چیزی نمی‌گویند… .

دوشنبه ۲۹ اردیبهشت مادر یک زندانی سیاسی که با پای پیاده در حال بازگشت از دیدار فرزندش در زندان اوین بوده است، کمی بالاتر از اوین با یک خودرو تصادف می‌کند. این مادر تنها به دلیل شدت برخورد اتوموبیل نقش زمین می‌شود و مردم و عابران از هر سو جمع می‌شوند.
راننده خودرو می‌گوید «مرد سارقی کیف دستی او را که شناسنامه و دیگر مدارک هویت‌ای او (برای رفتن به ملاقات) داخل آن قرار داشته را به سرقت می‌برد و نیروهای امداد زن مصدوم را با هویت ناشناس به بیمارستان منتقل و بستری می‌کنند»
یک روز بعد ،۳۰ اردیبهشت از بد حادثه طوطی سلطانی به صورت ناشناس بر ﺍﺛﺮ ﻣﺮﮒ ﻣﻐﺰﯼ ﻓﻮﺕ می‌کند. پس از چند روز با توجه به مجهول الهویه بودن با اجازه پزشکی قانونی به خاک سپرده می‌شود.

محسن هم پیش از این در اعتراض به عدم مرخصی برای یافتن مادرش دست به اعتصاب غذا زده بود.
داستانی که از هر سوی ماجرا آن را بازخوانی کنیم فاجعه‌ای را می‌بینم. حکمی که چندان ضرورتی در اجرای بدون کم و کاست آن وجود نداشت. رافتی که از این مادر و فرزند تنها دریغ شد. در شرایطی که مواد متعددی از حقوق مدنی و قانون مجازات در مورد اجرای چنین مجازات‌هایی و تبدیل آن به جزای نقدی تصریح دارند.
سویه‌ی دیگر ماجرا گرفتار شدن در خس و خارهای دشت بی فرهنگی و بی معرفتی جامعه‌ی ماست که انسانی را وا می‌دارد تا از سرقت کیف زنی تنها که به آن شدت با خودرو تصادف کرده و خون او بر کف خیابان جاری است نیز نگذرد و به او رحم نکند.

بله، یک تراژدی تمام عیار !
تنها دیگر تاسف خوردن هم دردی را از پسر جوان کم نمی‌کند.
فاطمه خردمند —

منبع: مداراي جهاني

 
Leave a comment

Posted by on June 28, 2014 in Uncategorized

 

Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

 
%d bloggers like this: